غماین سایه، این سایه همیشه خسته من ، مدتهاست که به چشم نفرت بهش نگاه می کنم، مدتهاست به زور تمام تلخی وجودم را به هستیش تحمیل می کنم.خودم مدتهاست خسته ام، دنبال جایی می گردم که به راحتی سایه ام را فراموش کنم ولی وقتی از همه نورهای اطرافم فرار میکنم وقتی به دل تاریکی پناه می برم سایه ام در وجود سایه های ناپیدا در کنارم پیدا می شود، وجودش را حس می کنم چون مثل خودم تلخ و دهشتناک است، با این وجود خالی مدتهاست که احساسش می کنم، وقتی به آغوش غم پناه می برم باید همیشه انتظار داشته باشم که با گریه دیریست در خانه مادری اش انتظارم را می کشد.چقدر پوسیده ام، انگار مدتهاست که با همه خداحافظی کرده ام، وداعی شیرین، این موسیقی پر آهنگ سالهای زندگی ام تغییر چندانی بعد از مرگم نکرده، گرچه مرگم تلخ نبود،مرگی آسوده، آسوده تر و راحت تر از قرمز شدن و زردی برگی سمج،سمج مثل سایه ام، باید بهش ثابت می کردم که من پوسیده ام باید می فهمید که دیگر سایه ام نیست.
مرگم نرم و مخملی بود، نرم و ساده مثل آب، تریاک ، این جادوی اثیری این هیبتی که همه با ترس بهش نگاه می کنند، چقدر نرم و ملایم ،وقتی ساقی به رویم لبخند می زد وقتی این وجود زیبا مرا به دنیای دیگری با خود می برد، همیشه این سایه تلخم همراهم بود ولی این مرگ، این هیبت دهشتناک چقدر نرم وشفاف، دیگر سایه ام همراهم نیست تا همیشه تلخی وجود خودم را با خنده به زور به حلق خودم بچکانم، چقدر تلخم،چقدر بی روح.روحم مدتهاست که ترکم کرده است، مثل اسبی که رویایم بود از وجودم فرار کرد،با سایه ام همیشه مشکل داشت،در رویاهایم همیشه این سایه ام بود که با غم من را مجبور می کرد که به روحم بقبولانم که رویاهایم نیز تلخ هستند.
گرچه مدتهاست در کنجی به او می نگرم، اویی که دیگر سایه ام نیست ، نمی دونم چی هست ولی در این تاریکی دیگر چیزی نیست که از او بترسم، دیگر نه روحم هست و نه سایه ام، به گمانم مدتی است که آزادم.ولی همچنان در این تاریکی باید بپذیرم که همیسه اویی که مرا می نگرد تلخی خودم است، چیز دیگری است که حالا باید در این زندگی تاریکم بپذیرمش، او از کجا آمده نمی دانم ولی می دانم که مدتهاست وجودش را فراموش کرده ام،چقدر به نظرم غمناک است،آخر من نباید تنها باشم، سایه ام کجاست؟ روحم؟ نیستند، همه جا تاریک است، تلخی و غم هنوز به من می نگرند.
No comments:
Post a Comment