
كرم خاكی زير خاك عاشق شد ، دختركی هر روز صبح می آمد و گلها را بو می كرد ، نوازش می كرد و آخرش هم می چيدشان ، برای گلها آمدن او هم ناز بود و هم وحشت ، وحشت از بريده شدن ولی برای كرم خاكی ماليده شدن به دستهای نازنينش در هنگام جابجايی گلها مايه خوشحالی بود . روزی باران می آمد تمام باغچه ها را آب فرا گرفته بود ، نفس كشيدن سخت شده بود ، كرم خاكی با آرزوی آنكه بيرون باغچه دستهايی او را بر خواهند داشت و در جای بهتری خواهند گذاشت از باغچه بيرون آمد . مدتها گذشت ، خيس شد، سردش بود ، خاك گرم را می خواست . به ناگاه دخترك را پشت پنجره ديد ، چند تا غلت زد ، بالا و پايين كرد تا شايد ديده شود ولی دخترك واكنشی نشان نداد .
او باران را می ديد و نه كرم خاكی را . فردای آنروز در روی زمين پرندگان زيادی فريادهای شادی سر می دادند. خاك گرمترين پناهگاه است .
او باران را می ديد و نه كرم خاكی را . فردای آنروز در روی زمين پرندگان زيادی فريادهای شادی سر می دادند. خاك گرمترين پناهگاه است .
عکس ار نیما مهربانی
No comments:
Post a Comment