
چندیست که می ترسم، ترسی پر از وحشت و یا خود وحشت، برام فرقی نمی کنه، تنها چیزی که برام مهمه اینه که دارم بارها تجربه اش می کنم، نمی دونم جریان چیه ولی از هر چیزی که به نظرم بی خودی باشه به وحشت می افتم. نوعی اضطراب که حتی با خوردن عرق هم و حالت منگی هنوز در من وجود داره. همیشه از سرعت به وجد می اومدم، از رفتن به مهمونی و از مراسم عرق خوری هم. ولی این وحشت و شایدم بهتر باشه بگم کابوس تمام لذتهای منو تبدیل به گودالی کرده، حفره ای توی وجودم، آها درست اینجا بین قلب و دلم. می ترسم، می ترسم وقتی اولین گیلاس رو سفارش می دم، می ترسم وقتی قطار سرعتش رو زیاد می کنه، از دورن خنک می شم و یخ می کنم، گویی کسی درجه یخچال درونم رو به انتها برسونه. وقتی فکرشو می کنم می بینم چیزی گرمم نمی کنه، قبلنا توی این حات سعی می کردم فکر کنم چه چیزی آرومم می کنه، بیشترین علاقه ام ریختن یه لیوان شراب و یا درست کردن لیوان ودکا بود و بعد داستان آماده کردن پیپم، بعد از اینکه یه جرعه شراب رو تو می دادم، به آرومی شروع می کردم به تمیز کردن پیپم و یا وقتی که عصر بود و نمی خواستم بخوابم یه لیوان قهوه برای خودم درست می کردم، زندگی من ، عشق من همین پیپ و قهوه بود. ولی الان می ترسم، حتی وقتی می خوام پیپم رو تمیز کنم با احتیاط این کار رو انجام می دم. یه چیزه دیگه هم بود، عشق بازی. عشق بازی با دخترکی که توی مغازه کار می کرد. دختری که هیچ وقت اسمش رو ندونستم، شایدم به من گفته ولی یادم نیست، نه اینکه برام مهم نباشه، نه، به عنوان وسیله بهش نگاه نمی کنم ولی بدن نرمش، زمان خاموشی و فراموشی منه، سینه های نرم و صورتی اش بالش خوابیست که همه چیز رو با بالا و پایین رفتنش به فراموشی می سپرم. این بالا و پایین رفتنها و اون صدای گرومب گرومب قلبش مثل یه دستگاه ماساژ دهنده الکترونیکی عمل می کنه، به اعماق تاریکی پرت می شم. آخرین بار که رفتم مغازه، بهم خندید. وقتی مثل همیشه منو تو انبار بشکه های شراب گیر آورد و بوسیدتم، وقتی دستش تمام وجودم رو در نوردید، یخ کردم، از تو خنک شدم و چقدر ترسیدم. دهنم تلخ بود.فهمید، یکبار دیگه بوسیدتم و بعد با نگاهی حاکی از شکایت و مهربانی بهم زل زد. دوست دخترم نبود، زنم نبود و حتی همخواب من،چیزی مثل یه بود بود، چیزی نداشتیم بهم بگوییم. اون شراب قرمز نابی بود و من لیوان. کسی لیوان رو شکسته بود. هنوز می ترسم.
شبها به نظرم صدای حزن انگیز ناله روباهی رو می شنوم که برایم ترس آور نیست ولی منو مجبور می کنه که نخوابم. نمی دونم چرا ولی تا وقتی صدایش تموم بشه خوابم نمی بره.
می ترسم، وجودش را می خواهم، دستهایش را، سینه هایش را تا سرم را به آرومی روی آنها بزارم، بغلم کنه و من خودم رو توی بوش غرق کنم، بویی که هر تنی نداره، بوی خودش رو داره، بوی یاس نیست، نمی دونم، بویی بین آب و یاس، یاس یخ زده شاید.
اون هم احتیاج به کسی داشت که ازش محافظت کنه. یه مرد گردن کلفت می خواست که قدرت و اعتماد به نفسی داشته باشه که بشه توی چشمهایش خوند. من نه تنها اعتماد به نفس نداشتم بلکه ترسهای اخیرم قدرت رو هم ازم گرفته بود. تنها بودم و ترسیده، ترسیده حتی از خیس شدن و گویی غرق شدن. شبی که گلوله از من گذشت، وقتی به اونگاه کردم، گلوله در وجودش باقی مانده بود.همینطور نگاهم می کرد.همینجور با نگاه شاکیش منو می پایید، نا باورانه تنها اسم منو به زبان آورد و بعد غلتید. مرگی بودن صدا. وقتی بغلش کردم بدنش بویی بین آب و یاس می داد، بوی یاس یخ زده.
دختری که بین بشکه های غول پیکر شراب منو بوسید، هنوز هم مرا می بوسد. بارها بهش خواستم حالی کنم که تنش بی بوست، ولی چگونه بهش بگم. من سینه ای رو می خوام که توش از همه چی دور بشم، نترسم، گرمم کنه، بوی خون رو فراموش کنم و فقط یه بو باشه ، بوی یاس یخ زده. راستش تا الان سه بار از زندگیم دست شستم. تا الان سه بار اونهایی روکه دوست داشتم رو با گلوله گشتم. هر بار شلیک گلوله به قلبم. همشون بویی می دادن، بوی یاس یخ زده.ولی همیشگی نبود. بوش برای مدتی می موند و بعد از مدتی بو عوض می شد. طعمش شیرین میشد. من طعم سرد و تلخ و ترش رو دوست دارم و باید دو دستی بهش بچسبم، باید این تن لطیف و خوش انحنا رو جوری، باید به وسیله ای حفظش کنم. نمی دونم چرا می ترسم. ولی از حرکت یه برگ گل هم به وحشت می افتم، از باران و باد می ترسم. من می ترسم. می ترسم اون سینه دیگه بوی خودش را نداشته باشه، بوی یاس یخ زده رو نداشته باشه، یاس یخ زده.
در رو که شکوندن، منظره اتاق بدین گونه بود: یه قفسه کتاب چهار ردیفی که از زور کهنگی کج شده بود، تمام قفسه ها پر از کتاب بود، چند تا کتاب کف زمین باز بودن، نشون می داد که در حال خوانده شدن بودن. تخت کهنه ای که به جای یکی از پایه هایش چندین کتاب ضخیم قدیمی گذاشته بودند. تک لامپی که به علت نزدیکی به دیوار، تمام دورش رو سیاه کرده بود. روی تخت ملافه دست دوزی شده قدیمی به طور منظم پهن شده بود. مردی رویش دراز کشیده بود. با خونش روی دیوار چسبیده به تخت نوشته بود: یاس یخ زده. وقتی رویش را برگردوند در دست دیگرش یاسی درون تکه یخی مخفی شده بود.
شبها به نظرم صدای حزن انگیز ناله روباهی رو می شنوم که برایم ترس آور نیست ولی منو مجبور می کنه که نخوابم. نمی دونم چرا ولی تا وقتی صدایش تموم بشه خوابم نمی بره.
می ترسم، وجودش را می خواهم، دستهایش را، سینه هایش را تا سرم را به آرومی روی آنها بزارم، بغلم کنه و من خودم رو توی بوش غرق کنم، بویی که هر تنی نداره، بوی خودش رو داره، بوی یاس نیست، نمی دونم، بویی بین آب و یاس، یاس یخ زده شاید.
اون هم احتیاج به کسی داشت که ازش محافظت کنه. یه مرد گردن کلفت می خواست که قدرت و اعتماد به نفسی داشته باشه که بشه توی چشمهایش خوند. من نه تنها اعتماد به نفس نداشتم بلکه ترسهای اخیرم قدرت رو هم ازم گرفته بود. تنها بودم و ترسیده، ترسیده حتی از خیس شدن و گویی غرق شدن. شبی که گلوله از من گذشت، وقتی به اونگاه کردم، گلوله در وجودش باقی مانده بود.همینطور نگاهم می کرد.همینجور با نگاه شاکیش منو می پایید، نا باورانه تنها اسم منو به زبان آورد و بعد غلتید. مرگی بودن صدا. وقتی بغلش کردم بدنش بویی بین آب و یاس می داد، بوی یاس یخ زده.
دختری که بین بشکه های غول پیکر شراب منو بوسید، هنوز هم مرا می بوسد. بارها بهش خواستم حالی کنم که تنش بی بوست، ولی چگونه بهش بگم. من سینه ای رو می خوام که توش از همه چی دور بشم، نترسم، گرمم کنه، بوی خون رو فراموش کنم و فقط یه بو باشه ، بوی یاس یخ زده. راستش تا الان سه بار از زندگیم دست شستم. تا الان سه بار اونهایی روکه دوست داشتم رو با گلوله گشتم. هر بار شلیک گلوله به قلبم. همشون بویی می دادن، بوی یاس یخ زده.ولی همیشگی نبود. بوش برای مدتی می موند و بعد از مدتی بو عوض می شد. طعمش شیرین میشد. من طعم سرد و تلخ و ترش رو دوست دارم و باید دو دستی بهش بچسبم، باید این تن لطیف و خوش انحنا رو جوری، باید به وسیله ای حفظش کنم. نمی دونم چرا می ترسم. ولی از حرکت یه برگ گل هم به وحشت می افتم، از باران و باد می ترسم. من می ترسم. می ترسم اون سینه دیگه بوی خودش را نداشته باشه، بوی یاس یخ زده رو نداشته باشه، یاس یخ زده.
در رو که شکوندن، منظره اتاق بدین گونه بود: یه قفسه کتاب چهار ردیفی که از زور کهنگی کج شده بود، تمام قفسه ها پر از کتاب بود، چند تا کتاب کف زمین باز بودن، نشون می داد که در حال خوانده شدن بودن. تخت کهنه ای که به جای یکی از پایه هایش چندین کتاب ضخیم قدیمی گذاشته بودند. تک لامپی که به علت نزدیکی به دیوار، تمام دورش رو سیاه کرده بود. روی تخت ملافه دست دوزی شده قدیمی به طور منظم پهن شده بود. مردی رویش دراز کشیده بود. با خونش روی دیوار چسبیده به تخت نوشته بود: یاس یخ زده. وقتی رویش را برگردوند در دست دیگرش یاسی درون تکه یخی مخفی شده بود.
No comments:
Post a Comment