کازابلانکا( برتی هیگینز)
آن پرنده
كوچك سرخ
كه به خاطر وجودي
بال گشود
كوير ساكت و سرد
زندگي را
با خستگي
پيمود
اينك در سياهي نشسته
با منقاركش
شعله ها مي افكند
ولي همه اش
پوچ هيچ
آنگاه كه شعله ها
بر سرتا سر
سياهي
پنجه افكند
پرنده كوچك سرخ
در خون خويش غلتيده بود
آدمك
گريان
بر بالاي وجودش
ايستاده بود
دستها
نالان به سويش دراز
كه :
اي خدا او را به من بازگردان
شعله ها تمامي
سياهي را
قرمز نمود
كه آخرين سياهي اين است
ولي
دو وجود قرمز
در كنار هم
غنوده
پوچ ، هيچ
شعله ها بر سر تا سر.
كوچك سرخ
كه به خاطر وجودي
بال گشود
كوير ساكت و سرد
زندگي را
با خستگي
پيمود
اينك در سياهي نشسته
با منقاركش
شعله ها مي افكند
ولي همه اش
پوچ هيچ
آنگاه كه شعله ها
بر سرتا سر
سياهي
پنجه افكند
پرنده كوچك سرخ
در خون خويش غلتيده بود
آدمك
گريان
بر بالاي وجودش
ايستاده بود
دستها
نالان به سويش دراز
كه :
اي خدا او را به من بازگردان
شعله ها تمامي
سياهي را
قرمز نمود
كه آخرين سياهي اين است
ولي
دو وجود قرمز
در كنار هم
غنوده
پوچ ، هيچ
شعله ها بر سر تا سر.

3 comments:
قشنگ بود.مثل یه کلیپ که آخرش آدم گریه ش بگیره و دل اش بخواد یه سیگار بکشه.
بذار دو روز ازش بگذره.چشم
Post a Comment