سکوت:
با عجله به سمتی رفتم که فکر می کردم اگه جایی برن، میرن اونجا، نبودند، خیلی هراسان شدم، صداشون کردم، بازم هیچ. شروع کردم به کل باغ رو گشتن ، نزدیک خونه یه لحظه متوجه پنج شیش تا قرمز کوچولو شدم. تازه فهمیدم، از دست این شکم پرستا، من نبودم ، آبی غذا ریخته و اونها هم راه افتادن دنبال بوی غذا. اولین کاری که کردم گوش کوچکترینشون رو گازی گرفتم که صداش در اومد ، بقیه حساب کار خودشون رو کردن ، دمها لای پا و بدو به سمت لونه.
آبی اون روز خیلی سر حال بود، سیاه حدودای ساعتی اومد که ما معمولا بیرون لونه دراز می کشیم برای آفتاب گرفتن و گرم شدن. بزرگ بزرگه معمولا با من دراز می کشه ولی بقیه دائما یا از سرو کولم بالا میرن یا دمم رو گاز می گیرن.
آبی لباس قشنگی پوشیده بود از دور مخلوط سیاه و آبی به نظرم جالب می اومد.سیاه همیشه با یه چیزی می اومد که بزرگ بود و کلی هم سرو صدا راه می انداخت.سریع تر از من می دوید ،ف آدمها تو دویدن کلی دست و پا چلفتین، یه ذره که می دوند خسته میشن و وای می ایستن، نگاهشون می کنم و با نشاط هر جا که بخوام برم میرم.
آبی اونروز سوار اون وسیله گنده بدبو شد و رفت، تا چند روز بعد اون خونه ساکت ساکت بود و من حتی تا دم پله ها رفتم.چند روز بعد ابی اومد به مانند زمانی راه می رفت که بچه های من مست و خسته از شیر خوردن و بازی کردن تلو تلو خوران می رن تا یه جایی ولو بشن ، آبی اونروز این چنین بود. با همون چیز پر صدا آمد، پیاده شد ولی سیاه همراهش نبود و اون روز اون سیاه شده بود، اول نتونستم تضخیص بدم ولی بعد که خوب نگاه کردم دیدم آبیه، آبی که دیگر هیچ وقت آبی نشد.
با عجله به سمتی رفتم که فکر می کردم اگه جایی برن، میرن اونجا، نبودند، خیلی هراسان شدم، صداشون کردم، بازم هیچ. شروع کردم به کل باغ رو گشتن ، نزدیک خونه یه لحظه متوجه پنج شیش تا قرمز کوچولو شدم. تازه فهمیدم، از دست این شکم پرستا، من نبودم ، آبی غذا ریخته و اونها هم راه افتادن دنبال بوی غذا. اولین کاری که کردم گوش کوچکترینشون رو گازی گرفتم که صداش در اومد ، بقیه حساب کار خودشون رو کردن ، دمها لای پا و بدو به سمت لونه.
آبی اون روز خیلی سر حال بود، سیاه حدودای ساعتی اومد که ما معمولا بیرون لونه دراز می کشیم برای آفتاب گرفتن و گرم شدن. بزرگ بزرگه معمولا با من دراز می کشه ولی بقیه دائما یا از سرو کولم بالا میرن یا دمم رو گاز می گیرن.
آبی لباس قشنگی پوشیده بود از دور مخلوط سیاه و آبی به نظرم جالب می اومد.سیاه همیشه با یه چیزی می اومد که بزرگ بود و کلی هم سرو صدا راه می انداخت.سریع تر از من می دوید ،ف آدمها تو دویدن کلی دست و پا چلفتین، یه ذره که می دوند خسته میشن و وای می ایستن، نگاهشون می کنم و با نشاط هر جا که بخوام برم میرم.
آبی اونروز سوار اون وسیله گنده بدبو شد و رفت، تا چند روز بعد اون خونه ساکت ساکت بود و من حتی تا دم پله ها رفتم.چند روز بعد ابی اومد به مانند زمانی راه می رفت که بچه های من مست و خسته از شیر خوردن و بازی کردن تلو تلو خوران می رن تا یه جایی ولو بشن ، آبی اونروز این چنین بود. با همون چیز پر صدا آمد، پیاده شد ولی سیاه همراهش نبود و اون روز اون سیاه شده بود، اول نتونستم تضخیص بدم ولی بعد که خوب نگاه کردم دیدم آبیه، آبی که دیگر هیچ وقت آبی نشد.
1 comment:
چه جالب! می دونید این مطلب در واقع به سبک foto.ir امتیاز 3 می خواد. چون ایده فوق العاده خوبی داره، و از تخیل هنرمندانه و تیزهوشانه ای بهره منده اما یه ایراد مهم داره و اون هم اینه که برای نوشتن این اثر از قالب خودتون در نیومدین، منی که شما رو نمی شناسم هم خیلی جاها، رد پاهای «بابک» رو تو شخصیت روباه راوی قصه می بینم. البته، از حق نگذرم، یه همچین نوشته ای با این سبک کار خیلی زیادی لازم داره و می تونه با کمی کار، یه اثر برجسته ادبی به حساب بیاد.امیدوارم موفق باشید!
Post a Comment