تقریبا تمام دوستانم رفیقی پیدا کرده بودند. بحث های روشنفکرانه کمکم جای خود را به صحبت در مورد مسایل روزمره ای مثل خرید و مسافرتهای تفریحی داد که بیشتر زنانشان یا دوست دخترهایشان در مورد آن بحث می کردند و دوستام هم چاره ای جز پذیرفتن و قبول نداشتند و شاید برای اینکه بگویند در این میان تصمیم گیرنده هم هستند مقدارکی مخالفت می کردند ولی در نهایت تصمیم گیرنده ها زنان بودند و مردان تصمیم گیرنده در مورد قیمتها. جریان غریبی بود که هم شیرین بود و هم دردناک، شیرین چون برای کسی خرید کردن لذت بخش است و دردناک چون تمام تفکرات روشنفکرانشان مانند چوبی سوخت و دود شد و رفت هوا.
بعضی وقتها در رویایم پشت دود پیپ به این فکر می کردم که چطوری با این انحنای لطیف رابطه برقرار کنم، گونهای برجسته کشیده با لبانی نازک، چشمهایی که با مژگانی نسبتا پر پشت و با مردمکانی که حلقه داخلی قهوه ای کم رنگ به رنگ عسل طبیعی که از ارتفاعات دشتهای سبلان به دست میاد داشتند و دور این حلقه شیرین عسلی دایره ای سبز رنگ وجود داشت که وقتی صاحبشان با غرور به تو نگاه می کرد به مانند تیری تا اعماق وجودت فرو میرفت تا فاصله خودت را حفض کنی و در رویایت و فقط در رویایت خود را در رنگ عسل غرق کنی. و دماغی کشیده بر بالای لبهای هوسناک نازک برجسته، حالت صلیب بر عکس که جزو زیباترین تفکرات انسانست که صلیب را زیبا تر از بعلاوه می بینید و خداوندگار را با غرور به صلیب می کشد، و این صورت صلیب بر عکس داشت با چشمهایی پر از خودخواهی در صورتی کشیده وکوچک و با اندامی ظریف و کوچک، غروری که گویی به معنای این بود که نزدیک نیایید و در عین حال بسیار هوسناک، نگاهی که به نگاه خانم قصری به خدمه اش می مانست ولی بس لذت بخش وقتی در آغوشش بگیری و برای من این نگاه همان خار وحشتناکی بود که به ترس ذاتی ام دامن می زد و مرا در سراب هم آغوشی با او فرو می برد. این وجود به مانند مینیاتوری می نمود که نقاش تمام قدرتش را در کشیدن صورت و نیمتنه بالا به کار برده و دیگر قد نقاشی برایش بی اهمیت جلوه کرده و یا در حین کشیدن بقیه اندامش به مرگ پیوسته .
شاید دلیل اینکه امشب رویای بخاری ام با من قهر کرده و دیگر به سراغم نمی آید وجود آبی باشد. آخر من امروز با او حرف زدم. امشب هرچقدر تلاش می کنم نمی توانم در اتاق ذهنم رویایم را بسازم، به سادگی هر چی ساخته می شود اوست که با لباسی لطیف در کنار من دراز کشیده و من از ترس اینکه مبادا او به مانند چینی شکننده ای بشکند و از دستم برود فقط و فقط به او نگاه می کردم، سینه هایش به شیرینی بالا و پایین می رفت و اندامش در زیر نگاههای من به آرمی می خرامید و دیر هنگام بود که از سرمای بیرون فرار کرد و در درون آغوش من قرار گرفت، او را بوییدم و بوسیدم و به مانند بچه ا ی با عروسکش، به آرامی خوابیدم.
وقتی وارد بار شدم، مثل همیشه وقتی به سمت میز همیشگیمان می رفتم زیر چشمی به جایی که آبی همیشه می نشست نیز نگاهی انداختم، همانجا نشسته بود ولی اینبار با لباسی به رنگ قهوه ای کمرنگ. با اولین اشتباهم در به لب بردن لیوان آبجو دوستان فهمیدند که نه تنها امشب دل می لرزد بلکه دستهایم نیز در کنترل خودم نیستند، کف دستهایم عرق کرده بودند، نمی دانستم چطوری با این التهاب مقابله کنم. قهوه ای رنگ حریر دیشب بود. با اصرار یکی از دوستان رفتم لیوانی دیگر سفارش بدهم. در راه برگشت وقتی به میز خودمان نگاه کردم دیدم که یکی از دوستانم اشاره می کند که سه لیوان دیگر آبجو باید بگیرم، برایم عجیب بود چون دوستان می دانستند من آدم دست و پا چلفتی هستم و برای همین وقتی می خواستند برای همدیگه از بار آبجو بگیرند مرا از فرستادن به بار معاف می کردند، فکر کردم شاید خیلی مست کرده اند. پول آبجو ها را دادم و سعی کردم که لیوانها را درست طوری بگیرم که نیوفتند و یا نریزند، در همین هیر و ویر و دقت کردن به لیوانها بودم که بین راه و نزدیک میز آبی یکی از دوستانم را دیدم که به سمت من میاد. فکر کردم می خواهد کمکم کند ولی با اشاره چشم به من فهماند که می خواهد به دستشویی برود، کنار کشیدم ولی او با بدجنسی و شیطنت به من تنه پنهانی و کوچکی زد که برای من دست و پا چلفتی کافی بود. مقداری از محتویات داخل یکی از لیوانها ریخت. بر گشتم که ببینم چه دست گلی به آب دادم و با وحشت دریافتم که لبه لباس آبی است که خیس شده.
بعضی وقتها در رویایم پشت دود پیپ به این فکر می کردم که چطوری با این انحنای لطیف رابطه برقرار کنم، گونهای برجسته کشیده با لبانی نازک، چشمهایی که با مژگانی نسبتا پر پشت و با مردمکانی که حلقه داخلی قهوه ای کم رنگ به رنگ عسل طبیعی که از ارتفاعات دشتهای سبلان به دست میاد داشتند و دور این حلقه شیرین عسلی دایره ای سبز رنگ وجود داشت که وقتی صاحبشان با غرور به تو نگاه می کرد به مانند تیری تا اعماق وجودت فرو میرفت تا فاصله خودت را حفض کنی و در رویایت و فقط در رویایت خود را در رنگ عسل غرق کنی. و دماغی کشیده بر بالای لبهای هوسناک نازک برجسته، حالت صلیب بر عکس که جزو زیباترین تفکرات انسانست که صلیب را زیبا تر از بعلاوه می بینید و خداوندگار را با غرور به صلیب می کشد، و این صورت صلیب بر عکس داشت با چشمهایی پر از خودخواهی در صورتی کشیده وکوچک و با اندامی ظریف و کوچک، غروری که گویی به معنای این بود که نزدیک نیایید و در عین حال بسیار هوسناک، نگاهی که به نگاه خانم قصری به خدمه اش می مانست ولی بس لذت بخش وقتی در آغوشش بگیری و برای من این نگاه همان خار وحشتناکی بود که به ترس ذاتی ام دامن می زد و مرا در سراب هم آغوشی با او فرو می برد. این وجود به مانند مینیاتوری می نمود که نقاش تمام قدرتش را در کشیدن صورت و نیمتنه بالا به کار برده و دیگر قد نقاشی برایش بی اهمیت جلوه کرده و یا در حین کشیدن بقیه اندامش به مرگ پیوسته .
شاید دلیل اینکه امشب رویای بخاری ام با من قهر کرده و دیگر به سراغم نمی آید وجود آبی باشد. آخر من امروز با او حرف زدم. امشب هرچقدر تلاش می کنم نمی توانم در اتاق ذهنم رویایم را بسازم، به سادگی هر چی ساخته می شود اوست که با لباسی لطیف در کنار من دراز کشیده و من از ترس اینکه مبادا او به مانند چینی شکننده ای بشکند و از دستم برود فقط و فقط به او نگاه می کردم، سینه هایش به شیرینی بالا و پایین می رفت و اندامش در زیر نگاههای من به آرمی می خرامید و دیر هنگام بود که از سرمای بیرون فرار کرد و در درون آغوش من قرار گرفت، او را بوییدم و بوسیدم و به مانند بچه ا ی با عروسکش، به آرامی خوابیدم.
وقتی وارد بار شدم، مثل همیشه وقتی به سمت میز همیشگیمان می رفتم زیر چشمی به جایی که آبی همیشه می نشست نیز نگاهی انداختم، همانجا نشسته بود ولی اینبار با لباسی به رنگ قهوه ای کمرنگ. با اولین اشتباهم در به لب بردن لیوان آبجو دوستان فهمیدند که نه تنها امشب دل می لرزد بلکه دستهایم نیز در کنترل خودم نیستند، کف دستهایم عرق کرده بودند، نمی دانستم چطوری با این التهاب مقابله کنم. قهوه ای رنگ حریر دیشب بود. با اصرار یکی از دوستان رفتم لیوانی دیگر سفارش بدهم. در راه برگشت وقتی به میز خودمان نگاه کردم دیدم که یکی از دوستانم اشاره می کند که سه لیوان دیگر آبجو باید بگیرم، برایم عجیب بود چون دوستان می دانستند من آدم دست و پا چلفتی هستم و برای همین وقتی می خواستند برای همدیگه از بار آبجو بگیرند مرا از فرستادن به بار معاف می کردند، فکر کردم شاید خیلی مست کرده اند. پول آبجو ها را دادم و سعی کردم که لیوانها را درست طوری بگیرم که نیوفتند و یا نریزند، در همین هیر و ویر و دقت کردن به لیوانها بودم که بین راه و نزدیک میز آبی یکی از دوستانم را دیدم که به سمت من میاد. فکر کردم می خواهد کمکم کند ولی با اشاره چشم به من فهماند که می خواهد به دستشویی برود، کنار کشیدم ولی او با بدجنسی و شیطنت به من تنه پنهانی و کوچکی زد که برای من دست و پا چلفتی کافی بود. مقداری از محتویات داخل یکی از لیوانها ریخت. بر گشتم که ببینم چه دست گلی به آب دادم و با وحشت دریافتم که لبه لباس آبی است که خیس شده.
1 comment:
نه خیر، وضع فارسیتون خیلی خرابتر از این حرفاست! حفظ نه حفض، مردمک رو هم فکر نمی کنم با ان جمع ببندن:-/ موفق باشید!
Post a Comment